nobaveh.center

خاطره ازدواج ترسناک من

توسط: | برچسب ها: , , , , , , , , , , , , | دیدگاه ها: 0 | شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۷

 خاطره ازدواج ترسناک من

سلام

اینو برای این میفرستم که کسانی که مشابه من هستن بخونن و براشون یه تجربه بشه.

من دو ساله که ازدواج کردم. از دوران بچگی از ازدواج می ترسیدم چون عمه م عروسی کرده بود و از شب عروسیش خیلی بد تعریف کرده بود. بعدشم چند تا از همکلاسی هام هم خاطره خوبی از شب عروسی شون نداشتند.

خیلی از خواستگارامو رد کردم ولی شوهرمو که باهاش ازدواج کردم نتونستم، چون همه اون چیزایی که به عنوان یه همسر ایده آل می خواستم داشت. ولی همش از شب عروسی واهمه داشتم. نمی دونستم چیکار کنم تا اینکه بعد از چند جلسه بیرون رفتن با نامزدم و باز شدن روم بهش گفتم.

اون گفت نگران نباش من کاری نمیکنم که اذیت بشی، بالاخره عروسی کردیم. ولی وقتی رفتیم خونه خودمون و تنها شدیم من از ترس داشتم میمردم اصلا نمی تونستم اجازه بدم شوهرم بهم نزدیک بشه حتی با وجود مهربونی و محبت فراوون اون.

شش ماه به همین روال گذشت. دیگه از غصه داشتم دیونه میشدم از یک طرف شوهرمو دوس داشتم و از طرف دیگه اصلا قادر به کنترل خودم نبودم. تا اینکه با مرکز نوباوه آشنا شدم . خدا روشکر با چند جلسه مشاوره و آموزش ترسم ریخت و یواش یواش تونستم منم مثل همه خانم ها یه زن خوب و ایده آل برا همسرم باشم و زندگیمو که داشت از هم می پاشید نجات بدم.

الان خیلی راضیم و احساس خوشبختی میکنم و تصمیم دارم یه مامان خوب هم بشم.

امیدوارم شما هم از زندگیتون راضی باشید.

 

مرکز نوباوه، فاطمه نامنی

تلفن تماس برای خاطرات شما

۰۹۱۲۰۲۸۲۶۰۵

 

ارسال پاسخ